آب پرتقال

امروز که خیلی اتفاقی چشمم به قیمت پورشه افتاد و متوجه شدم که واقعن خیلی هم گران نیست و حتی شاید، آقا رضا، بقال سر کوچه هم، اگر یک سال به خودش سختی بدهد، بتواند سال دیگر، با پورشه‌اش از سبز میدان بار بیاورد، زندگی در نظرم خیلی مسخره تر شد.

برای من که امروز، یعنی در اول جوانی هستم خیلی چیزها مهم است. مثلن این که در ددلاین 30 سالگی فلان چیز را داشته باشم، یا فلان مشکل را نداشته باشم و از این دست مزخرفات. ولی وقتی خودم را در 50 ساگی تصور می‌کنم و خیلی ایده‌آل همه چیز را گل و بلبل می‌بینم، که مثلن صبح‌ها با بوسه‌ی فلان بیوتی‌فول، از روی تشک پر قویم بلند می‌شوم، دوش می‌گیرم، آب پرتغالم را می‌خورم و با آخرین مدل پورشه که به سفارش خودم طراحی شده، راه میفتم در خیابان‌های شهر و از نوک دماغ، به جوانک‌هایی که از صبح تا شب، نان‌استاپ مثل اسب می‌دوند، و به میان‌سال‌هایی که از صبح تا شب مثل اسب می‌دوند، و به هم‌سن و سال‌های خودم که از صبح تا شب مثل اسب نه، مثل یابوی زه‌وار در رفته می‌دوند نگاه می‌کنم، و خرکیف می‌شوم از امنیتی که برای خودم ساخته‌ام و خر کیف می‌شوم از حساب بانکی لبریز از پولم، و به شب فکر می‌کنم و این که بووووووق! خوب که چه؟؟ بعدش چه؟؟؟ آخرش چه؟؟

اصلن هدف چیست؟ این که از مدام از یک تونل سیاه بدبختی وارد تونل سیاه بدبختی بعدی، و یا حتی تونل سیاه‌تر خوشبختی بشویم؟؟

پی نوشت: این روزها هر چه قدر هم که سیاه و کثیف و سخت باشد، از هر نوع آینده‌ای بهتر است...  

/ 0 نظر / 7 بازدید