بیهودگی

«دیشب، اون جا تو آشپزخونه، همونجا، رو اون صندلی نشسته بودم، کلی گریه کردم»، چرا؟ چی شده بود مگه؟ «یه مورچه یه تیکه دونه گرفته بود به دهنش، با زور می کشیدش، این جا که رسید خسته شد، یه کم وایساد، بعد راه افتاد و رفت اون جا». مادر بزرگ با دست لانه ی مورچه ها را نشان داد و ادامه داد: «محمد، مورچه ها چشم دارند؟ دهن دارن؟ الله اکبر، ببین خدا چه قدر قدرت داره...» و من همین طور که برای مادربزرگ از مورفولوژی مورچه می گفتم، به تمام سختی های که کشیده فکر می کردم. یادم هست کودکی هایم را، آن روزها پایش درد نمی کرد، می کرد ولی نه اندازه ی الان، و من را روی پایش می گذاشت و دعا می کرد، برای پسرهایش، دخترش، برای من، برای پروین خانم زن همسایه، برای شکوفه، احسان، برای همه، و یادم آمد بعدترها را، وقتی که پایش بیشتر درد گرفته بود و من را کنار خودش می نشاند و دعا می کرد، همان دعاها را، برای همان آدم ها. و هنوز هم... هنوز هم همان قدر دوستش دارد، یا بهتر بگویم، هنوز هم از او می ترسد، بیشتر از دیروز. مادر بزرگ ظاهرن کاری به چگونه بودن اوضاعش ندارد چون خودش خیلی واضح، می گوید که دعایش از سقف خانه بالاتر نمی رود. این که این جمله از تواضع اوست، یا حس واقعیش، فرقی ندارد، چون همواره بختش، مثل تخته سیاهی بوده که تازه پاکش کرده باشند! پس حداقل اگر دعایش از سقف هم بالاتر برود، نهایتن تا طبقه ی چهارم بیشتر صعود نمی کند. مثلن خود من، وقت هایی که بچه تر بودم، همان روزهایی که نماز اول وقتم، برایم از قضای حاجت هم واجب تر بود، و اگر یک شب نماز نمی خواندم، قطعن و یقینن از ترس جهنم، تا صبح خوابم نمی برد، به سرعت 1000 آر پی ام دعا می کردم. مثلن غریب به یک سال دعا کردم که خدا، تو که دنیا، در ید قدرتت است، تو که این همه زور داری، بیا و یک کاری کن من یک اسکیت بخرم. و بعد از یک سال دعا، وقتی نتیجه ای حاصل نشد، رفتم پیش یک عالم دین. قضیه را که شنید، نگاه عاقل انر سفیحی (صفیح؟) انداخت و گفت، «پسر جون، بعضی وقتا قسمت نیست، اون وقت دعا معلق بین زمین و آسمون می مونه، تا وقتش بشه» بعد من هاج و واج، مثل خری که توی یک من گل گیر کرده پرسیدم: «خوب؟ حالا راه حل چیه؟» و او نسخه ای پیچید اسمی: «پسرجون، دعاتو مث ساندویچ بذار وسط صلوات بفرس، یه صلوات قبلش، یکی بعدش، شک نکن می رسه، ولی اگه جواب نداد، اصرار کن، خدا دوس داره گریه کنی، زار بزنی، جواب می ده بعدش، شک نکن.» من خوشحال و راضی رفتم و یک سال به نسخه ی تجویز شده عمل کردم، ولی اسکیتی در کار نبود که نبود.و من خسته و درمانده، رفتم پیش همان عالم دین کذایی و قضیه را شرح دادم. « دعات بین زمین و آسمون گیر کرده، گناه کردی حتمن، توبه کن، زاری کن، گریه کن». و من حالا به این فکر بودم که عجب بار گناه سنگینی دارم من! حالا چه کنم؟ چه نکنم! این شد که اسکیت مسکیت را ول کردم و چسبیدم به توبه که نکند رخنه کند در دل ایمانم شک، آن هم برای یک اسکیت...

مادربزرگ، به لطف یک مورچه، بدجوری رفته در کف قدرت خدا و احتمالن از این به بعد، با پشتکار بیشتری در مسیر دعا کردن، قدم برمی داد. ای کاش می شد یک جوری حالی اش کنم، که لطفن من یکی را، مشمول دعاهای خودت قرار نده آخر همان دعاهایم که بین زمین و آسمون گیر کرده بود، هر از گاهی، تحت تاثیر جاذبه قرار می گیرند و مستقیمن روی سرم خراب می شوند، دیگر توان تحمل بار دعاهای تو را ندارم که از طبقه ی چهارم، روی سر من نگون بخت هوار شوند!

 

/ 1 نظر / 7 بازدید