محمد حسین عباسپور
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ محمد حسین عباسپور
آرشیو وبلاگ
      گاهی باید نوشت... ()
  نویسنده: محمد حسین عباسپور - شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٤
-به خدا من مزاحم نیستم
-چرا هستی, برا من مزاحمی الان
-بابا, بابااااا, باباااااا, بابا, بابا, باباااااااا, بابا,بااااابا
-هیس, زشته باباجان, عه
-سی چه اینجاییم? ریم او سر ی شلوار ایسونیم
-مسعود خیلی پسر خوبیه
-گمشو اونور, عوضی
-بجنب بریم هتل, وسایلو بذاریم, خرید دیگه بسسه
-بابا, بابا, این جا نور هست
-آقا, آقا می شه لواشک بخری?
-نه عموجون, مرسی
-بیا اینور آقا رد شه
-یه کم اونورتر, خوبه خوبه, حالا ی لبخند, آهاااان خوب شد
-بیا بریم اوسان, اون جا دارد, بیبین, خوشد اومد بیگیرش
-خانم, خانم, لواشک بخر
-اگه یااااادش بره که وعده با من داره, واااای وااای وای
-حاج آقا آمادگاه کدوم وره?
اون راهو مستقیم برو, اولین خیابون سمت راست
-آقا آقا, لواشک بخر
-نه پسر جون برو اونور
-خانم خانم شما بخر
-برو پسر اونور, میدمت دست پلیسا
پسرک سمج شد اما, دوید لای دست و پایشان
-آقا بخر بخر, تو رو خدا بخر, 10 تا لوشک 2 تومن
-برو اونور, پلیسو ببین اون جا, میدم بگیرتتا
پسرک داد می زد, گریه می کرد, التماس می کرد,
مرد انگار ک جری شده باشد, چشمانش ورقلمبید, قرمز شد, دست پسر را گرفت, تند تند راه می رفت, پسرک پشت سرش روی زمین کشیده می شد.
-آقا تو رو خدا بخر
هیچ کدام شان دست بردار نبودند, مرد اما زورش می چربید, پسرک را پرت کرد داخل خاکی های زاینده رود.
هندسفری را برگرداندم داخل گوشم, و محکم تر از قبل حتی چپاندمش, روی این پل مسخره یک آهنگ را حرام کرده بودم. و کاش می شد حتی با چشم بند راه رفت
  نظرات ()
مطالب اخیر شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٤ استفراغ آب پرتقال بیهودگی به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ محمد حسین عباسپور (۳) دعا (۱) سعدی (۱) شب (۱) روزمرگی (۱) بدبختی (۱) استفراغ (۱) سی و سه پل (۱) نوشته (۱) پورشه (۱) مزخرفات (۱) آب پرتقال (۱) محمدحسین عباسپور (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب